من و شما

سعیدی سیرجانی را می توان فراموش کرد؟

with one comment

از قربانیان قتل های زنجیره ای که در بازداشت سعید امامی و درجریان اعتراف گیری جان به جان آفرین تسلیم کرد، سعیدی سیرجانی بود. سالگرد او را بازتابی نمی دهند. چرا؟ نمی دانم. اما از آنجا که برای من قربانی، قربانی است؛ دلم می خواهد مطلبی را که دکتر صدرالدین الهی درباره این سالگرد نوشته و در کیهان لندن منتشر شده، اینجا منتشر کنم. البته چون مطلب بلند است و حجم وبلاگ من محدود، مجبور شدم آن را خلاصه کنم. مطلب را بخوانید تا از یاد نبریم قربانیان اعتراف گیری ها نباید از یاد بروند. ما هزار نفر بودیم، هزار نفر ما کشته شدند، هزار نفر از ما به زندان رفتند، هزار تن از ما شکستند، هزار نفر ما آواره جهان شدند و ما همچنان هزار نفریم!

imagesd8b3db8cd8b1d8acd8a7d986db8c

آشنایی

سال اولی که من به دانشکده ادبیات تهران در عمارت نگارستان رفتم (1333) سعیدی سیرجانی شاگرد سال سوم بود. بنا به یک سنت نانوشته، سال اولی ها احترامی برای بزرگترها قائل بودند. در آن سال سعیدی که جوانی سیه چرده و لاغر اندام بود، در ساعات استراحت در محوطه جلو ساختمان کلاس های دانشکده ادبیات می ایستاد و همیشه دور و برش پر بود از آدم هایی که می گفتند این جوان کرمانی هم خوش صحبت و بذله گوست، هم شعر خوب می گوید و هم شعر خوب می شناسد.

سلام و علیک ما در آن سال ها شبیه ایست خبردار سال اولی های دانشکده افسری برای سال سومی ها بود و ما دلمان خوش بود که این سیه چرده کرمانی با آن لهجه دوست داشتنی گاهی شعر بخواند و شعرها هم اکثرا شعرهای طنز آمیز بود. اولین باری که من دیدم کسی از طنز حافظ سخن به میان آورد سعیدی بود. در دانشکده ادبیات آن روزگار، یعنی زمانی که کسی فکر نمی کرد می شود لابلای حافظ طنز یافت، آن روز بعد از ظهر پائیزی سعیدی دور برداشته بود و بحث می کرد که حافظ زبان طنزی دارد که کم از سعدی و عبید نیست و در برابر حیرت همه گفت:

اصلا هیچکدام از شما تا حالا فکر کردید که جواب حافظ به آن آیت اللهی که او را نصیحت می کند، از چه طنز شیرینی برخوردار است.

ناصح به طیره گفت: «حرام است می مخور»

گفتم: «به چشم» و گوش به هر خر نمی کنم

در سال های انقلاب سعیدی در تهران بود و من خواننده مشتاق مقالات جاندار و انتقادی او و کتاب هایش که به اینجا(امریکا) می رسید و مثل ورق زر دست به دست می گشت. در برخورد با وقایع انقلاب اسلامی سعیدی به ناگهان از قالب محققی برجسته در بنیاد فرهنگ ایران و ویراستار بسیاری از کتب این نهاد فرهنگی واقعی، که خود نیز کتاب های «وقایع اتفاقیه»، «تفسیر سورآبادی» و «تاریخ بیداری ایرانیان» را تصحیح و تنقیح کرده و به چاپ سپرده بود، بیرون آمده و مبدل به اولین منتقد مستقل و تک صدایی جمهوری اسلامی شد. سابقه تحقیقی او در سایه مقالاتش قرار گرفت. از آنجا که یک انسان تک صدا بود و نماینده هیچ دسته و گروه سیاسی نبود، به ناگهان از هر دو سو مورد انتقاد سخت قرار گرفت. داستان شیخ صنعان را در «نگین» دکتر محمد عنایت چاپ زد و این قصه چنان بر خمینی گران آمد و آنقدر دل «قدرت خانم» دلبر آقا را سوزاند که مجله توقیف شد و دکتر عنایت آمد به امریکا که معالجه کند و ماند و ماندگار شد. اما سعیدی در داخل ایستاد. در حقیقت انقلاب اسلامی چیزی به سعیدی داد که همانا ساختن منتقدی آگاه و دلیر بود و چیزی از او ستاند بس گرامی. جانش را.

او در بحبوحه اعدام های دسته جمعی افسران ارتش شاه اولین نویسنده ای بود که پرسید اینها را به چه جرم اعدام می کنید؟ خیلی از اینها مامور کاری بوده اند و در دستگاهی کار می کرده اند که برای خدمت به آن قسم خورده بودند و انقلاب در این معنی نیست که گله گله آدم ها را به جوخه آتش به سپاریم و جرم آنها را فقط در برداشتن لباس نظامی به شمریم.

گمان می برید آسان است در آن دوران تب و تاب انقلاب با این جرات و صراحت کاری را که «توده به هیجان» آمده به شیوه تماشاگران میدان کنکورد انقلاب فرانسه تایید می کرد و «اعدام باید گردد» شعار خشمگینانه به خیابان ریخته ها، تقبیح کردن و در برابر آن ایستادن؟ مزد سعیدی این بود که گفته شد «ساواکی» است. بیچاره سعیدی همه عمر؛ از تهمت زدن و تهمت زنان نفرت داشت، خیلی زیاد.

خبر آمد که سعیدی سیرجانی و نیاز کرمانی را در تهران گرفته اند به جرم حمل و استفاده از تریاک و ارتکاب عمل لواط. تکلیف روشن بود. او را گرفته بودند به جرم نوشتن مقاله هایی که بنیان حکومت ولایت را به لرزه در آورده بود و نامه های سرگشاده ای که برای مسئولان رژیم از رهبر تا رئیس مجلس نوشته بود و از رفتار ناجوانمردانه دستگاه سانسور با آثارش در آنها نالیده بود.

و این تهمت آخر تهمت ناجوانمردانه بود. اما قاعدتا سعیدی نباید از این تهمت خشمگین و یا متعجب می شد.

در آمریکا ما دست به کار شدیم. کمیته ای به نام «کمیته دفاع از سعیدی سیرجانی» تشکیل شد. در شرق و غرب آمریکا روزها و ساعت ها وقت گذاشتیم. نامه نوشتیم. امضا جمع کردیم. مدارک ضد و نقیضی را که دستگاه امنیتی علیه او ارائه داده بود، در روزنامه های خارج مورد بحث و فحص قرار دادیم. به تشویق استاد احسان یارشاطر و با همت و پیگیری دکتر جلال متینی در شرق و رفقای مبارز من در غرب این کشور، جنبشی فراگیر به پا شد و نه تنها آمریکا که تمام ممالک دیگر را در خود گرفت.

خیلی ها که اهل این طور کارها نبودند با تمام اختلافات مسلکی و سیاسی، پا پیش گذاشتند و امضا دادند. چوبک یکی از آنها بود که گفت «من پای هیچ اعلامیه ای را امضا نکرده ام، اما به خاطر مظلومیت سعیدی امضا می کنم».

یک خداحافظی دلگیر با پیر

در پایان این قسمت از یادداشت ها حق آن است که نمونه ای از نثر درخشان و شیرین سعیدی سیرجانی را بیاوریم و این قسمت از پایان مقاله ای که او در مرگ علی دشتی نوشته و با عنوان «پیر ما» در کتاب «در آستین مرقع» چاپ شده است، بر گرفته و خلاصه شده است.

سعیدی در این خاطره قصه وار، داستان آشنایی و شیفتگی اش را به قلم و مشخصات دشتی نقل می کند و از دوستی عمیق و دو سویه اش با او سخن به میان می آورد. روزهای آخر عمر دشتی را که شکسته و نابسته از زندان با خانه فرستاده شد را تصویر می کند و از یک ماه پیش از مرگ، داستانی پرآب چشم از او حکایت می نماید. زبان تصویر و احساس در این آخرین دیدار او با مردی که او را «پیر ما» می خواند خواندنی است.

«یک ماهی پیش از مرگش روزی که خلوتی دست داده بودبا مقدمه چینی مفصلی در مورد آشنایی کوتاه مدت و پر کیفیتمان و اینکه اهل تعقل و منطقم پنداشتهاز من خواهشی کرد که مو بر تنم راست شد و عرق سردی پیشانیم را پوشاند. مرد از من کپسول سیانور خواسته بود، سکوتی کردم و قولی دادم، بی آنکه عواقب این تعهد را سنجیده باشم، آن هم چه عواقب جانکاهی که در طول یک ماه، ده سال پیرم کرد. اگر در عمر خویش گرفتار جدال درونی تعقل و عاطفه شده باشید به عظمت رنج من آگاهید و نیازی به باز گفتن نیست. از آن پس مطالبه های مکرر او بود و وعده های امروز و فردای من.

من عمری علیه خودنمایی های پزشکان که نام اخلاق بر آن نهاده اند رجز خوانده ام و مخالف این بوده ام که آدمیزاده ای را خرگوش آزمایشگاه کنند و در هر حالتی و به هر کیفیتی زنده اش نگه دارند. چه لطفی دارد با ذلت و نکبت و علت زیستن و به عبارت بهتر نفس کشیدن، بی هیچ امید بهبودی؟ سال هاست که به تحریک همین طبع راحت طلب از دوستان طبیبم خواسته ام که در منزل واپسین، برای چند روز نفس کشیدن بیشتر آزارم ندهند و دست از هنرنمایی بردارند تا اینهمه در دو بزنگاه حساس زندگی بر سست اعتقادی، و بی همتی خود خندیده ام، خنده ای به تلخی جام شوکران و زهر هلاهل. یک روزی که مادر مغرور و هم سلیقه ام، بر اثر سکته مغزی به حال اغما رفته و روی تخت بیمارستان افتاده بود و طبیب معالجش می گفت قسمت اعظم بدنش فلج شده است و من می دانستم که فلج شدن کوچکترین عضوی چه رنج جانکاهی نصیب پیر زن مغرور خواهد کرد و اگر زنده بماند، هر لحظه حیاتش چه عذاب الیمی خواهد بود. با اینهمه به جای آنکه فرمان پذیر عقل باشم و بگذارم با آرامش بمیرد، به حکم عاطفه دست التماس به دامن طبیبانش انداختم که به عمل مغز متوسل شوند و به هر صورت زنده اش نگهدارند و پیرزن نیمه شب قبل از عمل، با کشیدن آخرین نفس از چنگ عواطف احمقانه من خویشتن را نجات داد.

و دومین باری که هجوم عاطفه نظام عقلی ام را در هم ریخت، همین آخر عمر پیرمرد بود. به خلاف سابق می کوشیدم کمتر به دیدنش بروم و هر بار انبان فریب و دروغی پیش چشمان هوشیار و دقیقه یابش خالی کنم و با وعده فردایی از چنگ اصرارش خلاص شوم و روزی که تک و تنها، کنار سنگ غسلخانه ایستاده بودم و شاهد شستشوی پیکر نحیفش بودم، روح او را دیدم که به بالای پیکر بیجانش می چرخد و با همان حرکت معهود دست می گوید «نازنین من، تو هم که بی غیرتی کردی اما دیدی چطور قالت گذاشتم و رفتم؟» می خواستم مطابق معمول جوابش دهم که «آقا به جان خودتان فردا صبح ساعت 10 می آیم به بیمارستان و برایتان می آورم»، که ناگهان یکی از آن خنده های غم آلودش را سر داد و با دستش اشاره ای به طرف مرده شور کرد که جوابش را بده. و این جناب مردشور بود که ظاهرا برای سومین بار از من می پرسید «کفن مکه ای دارید یا خودمان بگذاریم؟» چه تلخ و دردناک است بازی های مسخره سرنوشت .

بعد از آنکه پیکر استخوانی در کفن پیچیده او را به دهان گشاد گور سپردیم، خسته بر زمین نشستم و تکیه به دیوار دادم. در حالی که می کوشیدم صفحه آشفته ذهن غمناک خود را از هر نقشی خالی کنم و دقایقی در خلا محض از یاد هستی و نیستی برهم، اما آشوب یادها امان نمی داد. جنازه یی یار و یاور فردوسی را می دیدم که ملای متعصب طوس راهش را بسته است و عربده سر داده که «نمی گذارم جسد این شیعه رافضی را در قبرستان مسلمانان دفن کنید» و جنازه به دوشان حیرت زده و ترسان از جمعیت سنگ در مشت، معذرت می خواهند که «نمی شناختیمش، نمی دانستیم رافضی و بد مذهب است». حسنک وزیر را می دیدم که بر چوبه دار می رقصد و به ریش خلیفه قرمطی کش عباسی قهقه می زند. منصور حلاج را می دیدم که میان خنده می گوید و می نالد که «شبلی» تو هم می زنی؟» عطار را می دیدم که مغول خنجر بر کف، کف برلب را به ریشخند گرفته است تا غضبش بیشتر گردد و کارش را سریع تر انجام دهد. شمس تبریزی را می دیدم که زیر ضربه های خنجر تعصب می چرخد و سماع صوفیانه ای دارد. و عین القضات را می دیدم که بالای جسد خویش ایستاده و هر تکه بدنش را که جدا می کنند و به هوا برتاب می نمایند می قاپد و به هم می چسباند.

و سرانجام او را دیدم که از تختخوابش فرو می آید، عینکش را از میز کنار دستش بر می دارد و بر چشم می گذارد، قبای صوف سفیدش را بر تن می کند، محمد استکان چای را روی میز می گذارد و زیر بازویش را می گیرد، پسر کوچک محمد با دندان های درشت و صورت نازیبا پیش می آید و او خم می شود و با گفتن «نازنین» صورتش را می بوسد. کمربند قبایش را محکم می کند، دمپایی هایش را می پوشد، و به طرف صندلی من می آید. انگشتان ظریفش را لای موهای سرم فرو می کند و با خنده شیرین معنی داری می پرسد «توی چه فکر بودی؟. نکند بازهم داشتی به گذشته پر افتخار ما فکر می کردی، می بینی چه ملت حق شناس و فرهنگ دوستی داریم، می بینی چه…»

که ناگهان صدای دکتر میر به فضای غمزده و خاموش امامزاده عبدالله بازم می گرداند، دو برادرو به قول پیرمرد دو فرشته نازنیندست از کار و بیمارستان کشیده و آمده اند تا با یار دیرینه پدرشان وداع کنند و چند قدم آن سوتر زیر درخت خزان زده ای دکتر رعدی ایستاده است. غمگین و مبهوت. همین و بس.

Advertisements

Written by manshoma

نوامبر 30, 2008 در 4:57 ب.ظ.

نوشته شده در Uncategorized

یک پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. ba salam

    aya mitavanam matne nameye in bozorgvar ra be khameme-ey va javabash ra be soorate mail(pdf)daryaft namayam?
    ba tashakor

    دلكوك

    دسامبر 24, 2008 at 10:08 ق.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: