من و شما

مردی که می گویند:استاد و پدرروزنامه نگاری نوین ایران است

with 3 comments

از مدتی پیش و با مکرر شدن نام دکتر صدرالدین الهی در رادیوها و مطبوعات و حتی تلویزیون ها، کنجکاو شده بودم بدانم این دکتر الهی کیست، که می گویند یک نسل روزنامه نگار برای ایران تربیت کرده است. خودش هم روزنامه نگار بوده؟ حالا چه می کند و در کجاست؟ چند سال دارد؟ و خلاصه از این سئوالات ! حتی پیش از آن که از ایران بیرون بیآیم هم در باره او شنیده بودم. هم از دوستان هم سن و سال خودم در دانشگاه علوم اجتماعی  و هم در محل کارم در سیمای جمهوری اسلامی. تا اینکه بالاخره رد پایش را پیدا کردم و فهمیدم در یک گوشه ای از امریکا زندگی می کند، چند سال از 70 سال بیشتر دارد، همچنان می نویسد و صفحه ثابتی در هفته نامه کیهان چاپ لندن دارد که در آن درباره همه چیز و همه کس می نویسد. من اهل خریدن و خواندن روزنامه و هفته نامه چاپی در خارج نیستم.اخبار را در اینترنت دنبال می کنم و فکر می کنم دوره چاپ گذشته است. یا حداقل برای نسل من که یک پا آنطرف 30 سال گذاشته ام گذشته است. در جریان همین جستجو بود که که بعضی دوستانی که میدانستند و می دانند در جستجوی دکتر الهی بوده و هستم، گهگاه بریده ای از بعضی نوشته های او در کیهان لندن  برایم می فرستند،نوشته زیر ترجمه ای است از آقای الهی نوشته ژان دانیل در مجله نوول ابسرواتور :شماره 1233 کیهان لندن تاریخ 30 ابان 87/ 20 نوامبر 2008 .
:elahi

به روزگار جوانی، امریکا در چشم من جایی بود که همه چیز در آن ممکن و میسر است. این «ممکن و میسر» جادوی آمریکا بود. با وجود این، در اوج بحران مالی بین المللی و در حالی که ساکن کاخ سفید بدترین رئیس جمهوری تاریخ آمریکا بود که این کشور را به ورطه دو جنگ فاجعه آمیز کشید و بعد از آن که آمریکائی ها در 11 سپتامبر در خانه خود مورد تعرض قرار گرفتند، من با خود می اندیشیدم که داستان «جادو» به پایان رسیده است. اما ناگهان حماسه افتخار آفرین بارآک اوباما پیش آمد و جهان بار دیگر به فکر این افتاد که باید از واشنگتن انتظاراتی بیشتر و بیشتر داشت هر چند که رئیس جمهوری آینده در برابر خود کوهی از مشکلات لاینحل دارد و باید به مساله سقوط یک ابرقدرت و ظهور غول های تازه در جهان بیندیشد.

بنابراین در حالی که امروز شاید آمریکا کشوری نباشد که برای جهان تصمیم می گیرد، اما بدون شک سرزمینی است که در آن وقوع همه چیز ممکن و میسر است.

من این احساس پر تب و تاب را نیم قرن پیش، هنگام اولین سفرم به آمریکا داشتم. در آن زمان وقتی من وارد مانهاتان یا به قول «سلین» شهر ایستاده شدم، دنیای تازه ای را روبروی خود یافتم و کشف کردم. در آن سال من با مردمانی ساده و صریح روبرو شدم که به پرسش ها پاسخ های کنفرانس مانند نمی دادند و بیشتر از آن که نگران این که شما که هستید باشند، دلواپس آن بودند که چه می کنید؟ و فضای شهر و آسمان آبی آنجا به تمام احساسات از سر کنجکاوی شما پاسخ می داد.

لازم است که متذکر شوم که این کشور در حیات حرفه ای من همواره بخت گشایی از یاد نرفتنی بوده است.

من در 1959 آمریکا را برای اولین بار شناختم، در آن سال «بنیاد فورد» که در پاریس مجله Preuves را به مدیریت «فرانسوا بوندی» منتشر می کرد به من اطلاع داد که نام من در عداد نام فرانسویان جوانی است که برای یک سمینار که اداره کننده و سخنران اصلی آن پروفسور هنری کیسینجر است ثبت شده و محل برگذاری این سمینار، دانشگاه هاروارد است. منتهی برای قبول شدن در این سمینار، من نیازمند دو معرف بودم. در آن سال ها «ژان ژاک سروان شرایبر» بنیاد گذار مجله اکسپرس مرا به «مندس فرانس» مرد سیاسی معروف فرانسه معرفی کرد و او یکی از معرفان من شد. معرف دیگرم آلبر کامو نویسنده مشهور فرانسوی بود. هنری کیسینجر در نامه ای به من نوشت از این که شخصی را که دو معرف معتبر دارد ملاقات خواهد کرد، خرسند می شود. بدین گونه من در آن سمینار شرکت کردم و بهت زده سطح کار استادانی گردیدم که در سمینار درس می دادند و نیز شیوه تعلیم و سطح دانش آنان مرا به حیرت واداشت. کیسینجر در آن سال ها اصلا در کار سیاست نبود و از 1969 بود که قدم به معرکه سیاست گذاشت و هم او از بعد از آنکه در سیاست به قدرت رسید هیچ گاه تقاضاهای ملاقات مرا رد نکرد و همواره پذیرای من بود.

اما این همه قضیه نیست. در آن زمان ما درگیر جنگ سخت الجزایر بودیم و همکار آمریکایی من که از جنگ برای نیویورک تایمز مطلب تهیه می کرد و می فرستاد «تام بریدی» نام داشت. هم به لطف او بود که من خبرنگار مجله تازه بنیاد و لیبرال «نیوریپابلیک» در فرانسه شدم. این مجله در آن زمان تمایلات چپی داشت و توسط «ژیلبر هاریسون» اداره می شد و «والتر لیپمن» یکی از مشهورترین مقاله نویسان آمریکا بر کار او نظارت داشت. سنت بر آن جاری بود که هیات تحریریه به افتخار عضو تازه ای که به آن پیوسته بود یک مهمانی معرفی و آشنائی برپا می کرد. در مهمانی که به خاطر من برپا شده بود «ولتر لیپمن» جلسه را اداره می کرد و «آدلای استیونس» رجل سیاسی آن روز که وی را «مندس فرانس» آمریکا لقب داده بودند مراد والتر لیپمن بود. استیونس همان کسی است که در انتخابات سال 1960 از جان اف. کندی در گزینش حزبی شکست خورد و از دور مسابقه خارج شد. در جریان صرف ناهار در حالی که من تمام مدت با والتر لیپمن که سمت راستم نشسته بود حرف می زدم سرپیشخدمت یادداشتی از سوی «ژیلبر هاریسون» مدیر مجله به دستم داد که در آن نوشته شده بود: بد نیست با مهمانی که در سمت چپم نشسته است هم صحبتی بکنم. چون او جوان سناتوری است که آینده درخشانی دارد؛ و این جوان سناتور کسی نبود مگر جان اف. کندی که چندی پیش از آن در سازمان ملل متحد نطق مفصلی در باره اهمیت استقلال الجزایر ایراد کرده بود.

بعد از آن، من بخت بلند این را داشتم که در یکی از معتبرترین دانشگاه های آمریکا یعنی «هاروارد» کار کنم. در آن زمان یک آپارتمان زیبای متعلق به استادان مدعو را در اختیار من گذاشتند. در این زمان من می توانستم کتاب های نایاب را از کتابخانه قرض کنم و به اتاقم ببرم و پس از خواندن پس بدهم. با استادان متخصص در زمینه موضوعاتی که مورد توجه من بود رفت و آمد و گفتگو داشته باشم. خیلی دلم می خواست که این سفر را تمدید کنم اما ژان ژاک سروان شرایبر مرا به پاریس خواست تا دنباله گزارشگری از جنگ های الجزیره را بگیرم.

خیلی حرف ها برای نقل دارم. وقتی کندی رئیس جمهوری شد من یک مصاحبه طولانی و مفصل با او کردم و چهار سال بعد روز 23 نوامبر 1963 هنگامی که با فیدل کاسترو مشغول صرف ناهار بودم خبر ترور او را شنیدم.

اگر از آمریکا اینطور یاد می کنم به خاطر آن نیست که خاطراتم را تحویل شما بدهم. این بیشتر به خاطر آن است که انتخاب یک رئیس جمهور سیاه پوست برای نسل من مظهر انقلابی بی مانند است.

این انتخاب مرا از دنیای بدبینانه ای که گمان می بردم صورت نهایی امروز امریکاست بیرون آورد و دیدم کشوری که تا خرخره در منجلاب عراق فرو رفته است چگونه می تواند از آن خارج شود.

از آنجا که سال های آینده سال های رسیدن به موضوعاتی چون مهاجرت، رنگ و نژاد، چند فرهنگی و چند گونگی برخوردهاست، می توان گفت که بازگشت به موضوع نژاد و نژادپرستی با انتخابات اوباما به تاریخ پیوست. آنچه در سخنرانی های اوباما مرا به تحسین وا می دارد حرف زدن از تعدد است و تکثیر، آنهم به زبانی که استادان دانشگاه ها آرزومند چنان سخن گفتنی هستند. او نشان می دهد که در سطح جهانی از جای فراخ تری از نگاه معمولی به دنیا نگاه می کند.

در یک کلام، حماسه باراک اوباما مرا از چنگ بدبینی در مورد آمریکا که گمان می بردم برای همیشه در ذهنم قطعی شده است، نجات داد.

 

Advertisements

Written by manshoma

نوامبر 27, 2008 در 6:24 ب.ظ.

نوشته شده در Uncategorized

3 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. اینها همه افراد رو بنایی هستند. کیسینجر زیر بنایی ها را میشناسد.
    در ضمن باید صادق بود. هیچ روشنفکر حقیقی، چه در همکاری با دیکتاتوری خونین و چه در آزادی تبعید، حتی در جهان سوم دمکراسی خواهان در سطح مصدق فاطمی فروهرهاو مانندانی ا خود سانسور نمیکند. قضاوت تاریخ قطعی است.

    god

    نوامبر 29, 2008 at 8:00 ق.ظ.

  2. جالب بود پدر روزنامه نگاری در امریکا رشد کرده تدریس کرده و……………………………………..

    ALI

    نوامبر 29, 2008 at 8:14 ق.ظ.

  3. هموطن عزیز سلام
    مطلب بالا توسط دکتر الهی ترجمه شده است. این مطلب توسط ژان دانیل در مجله نوول ابسرواتور نوشته شده که ترجمه آن در شماره 1233 کیهان لندن تاریخ 30 ابان 87/ 20 نوامبر 2008 چاپ شده است.
    تت

    Kamal

    دسامبر 1, 2008 at 10:36 ق.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: