من و شما

صدای اعتراض زینب را به همه جا برسانیم

with 3 comments

جرم زینب چیست؟

» زینب!هیچ می دانی قدم در چه راهی نها ده ای؟ «

» گاه و بیگاه طعنه های دوستان و اطرافیا نت را نمی شنوی (که از بد روزگاربسیاری ازآنها زن هستند) و خواهان برگشتند به آشپز خانه و سپردن اینگونه کارها به مردانند ؟ «

» مگر نمی بینی چه جالب مسولیتها را تقسیم کرده اند و هر آنچه که به آزادیشان مربوط است را وا نهاده و تمام تلاششان خروج با کفن سفید بسان ورود با چادر سفید به خانه » آقاشون» است؟ «

«مگر هنگام پیشنهاد امضای کمپین به تو هم نگفتند بذار شوهرم از سر کار بیاد اون خودش میدونه چکار کنه مگر این جمله خسته ات نکرده؟ «

«می خواهی اینان را چگونه درست کنی؟ چگونه؟ «

و زینب با آن چشمان نافذش به من نگاه کردو صلابتش برای ادامه مسیر را به رخم میکشید:

اول خودم را باید درست کنم.

و بلافاصله شیطتنش گل می کرد و با آمیزه ای از شوخی و(الان که خودش اینجا نیست بگذار بگویم بیشتر جدی) می گفت : » نکنه از نتیجه این کار می ترسی مرد؟ «

طبق روال طبیعی ، در مورد زینب هم چرخه کار مدنی در کردستان و ایران اغاز شد:

زینب احضار ، بازجویی، تهدید، و در نهایت برای بار اول به زندان افتاد، دوباره برایش پرونده تشکیل دادند در چند پرونده تبرئه شد و اخرین بار شش ماه حبس تعلیقی(دامکلوس) گرفت. دوباره بعد از این همه بگیر و ببند پیداش کردم:

مثل کسی که آرزوی دیدن کسی را داشته باشد تا به او ثابت کند که حق با من بود دیدی نمی شه؟ دیدی سخت است؟ می بینی معنی کارهایت درک نمیشه؟

ولی نه، نشد ثابت کنم. زینب با صلابت و با همان خنده های ممتد همیشگی اش مقابلم نشسته بود:

» فقط زمانی می توان از دفاع از حقوق انسان دست برداشت که دیگر انسانی وجود نداشته باشد»

«تو نمی دانی ولی زندان انسان مبارز را مبارزتر می کند وانگهی من کاری غیر قانونی نکرده ام در چارچوب قوانین موجود دنبال تغییرم»

و من برای چندمین بار از زمان آشنا ییمان معنی سنتی زن و مرد را در وجودم تغییر دادم.

میدانستم بسیار تحت فشار است، تهدید می شود ولی امان از یک لحظه خستگی…

گاه می دانستم مشکلات مالی آزارش می داد، به خاطر حکم تعلیقش در ادارات دولتی به او که کامپیوتر خوانده بود کار نمی دادند . این دفعه هم دختر مدیا تصمیم خود را گرفت: خودم کار می کنم تا سربار خانواده ام نباشم و همانطور که از زینب انتظار داشتم تصمیمش را عملی کرد: مغازه ای کوچک و فروش وسایل زنانه که اسمش یکی از دلایل حکم زندان اخیرش شد، باشد که طنز تلخ دیگری به صفحات تاریخ افزوده شود و «روزگار از این قصه ها بسیار دارد»

باری چرخه فعالیت های مدنی دوباره تکرار شد : زینب بعد از احضار ، بازجویی و محکوم شد. آری به همین سرعت ، بدون وکیل با چند دقیقه دادگاهی و با وجود رد تمامی اتهامات رایج این سالها برای فعالان مدنی( به جز اتهام عضویت در کمپین که زینب این را اگر بشود اتهام نام نهاد پذیرفته است) به 4 سال زندان و تبعید به زنجان محکوم شد. به حکم و نحوه ابلاغ و برخورد ناشایست مامورین اعتراض کرد، پاسخش را ندادند و زینب دوباره تصمیم گرفته است : اعتصاب غذا تا رسیدن به تمامی خواسته هایش: محاکمه ای عادلانه به خاطر فعالیت هایی که در هیچ جای دنیا جرم نیست که هیچ از بانیانش تقدیر هم میشود. امروز( 26/5/1387) زینب ممنوع الملاقات است، و حتی امکان تماس تلفنی هم ندارد! من و همه آنهایی که زینب را میشناسند می دانند که او کارش را انجام می دهد و اکنون نوبت ماست: صدای اعتراض زینب را به همه جا برسانیم

کامل مقاله نوشته حسن محمدی را از سایت کانون زنان ایرانی بخوانید

Advertisements

Written by manshoma

سپتامبر 15, 2008 در 10:15 ق.ظ.

نوشته شده در Uncategorized

3 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. حقیقت غم انگیزیست

    سروش

    سپتامبر 15, 2008 at 10:33 ق.ظ.

  2. 😦

    حمیرا

    سپتامبر 15, 2008 at 6:07 ب.ظ.

  3. متاسفانه ما مردم ایران هیچگاه تاریخ را خوب نخواندهایم و به همین دلیل است که ناگزیر از مرور دوباره آن توسط عزیزانمان هستیم

    حمید شیرازی

    سپتامبر 23, 2008 at 5:55 ب.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: