من و شما

گلشیفته فراهانی

with 13 comments

من » گُلی» ، «گلشیفته»

در آرزوی روزهای سبز

با هنر زندگی می کنم

سفر توام با «اما» و «اگر» گلشیفته فراهانی به امریکا بالاخره انجام شد و او اکنون در امریکاست. این سفر چقدر سینمائی خواهد شد و یا اصلا سینمائی نخواهد شد؟ نه بر من معلوم است و نه بر شما. مثل همه چیزهای دیگر که دراین سه سال دستخوش هر تغییر و رویدادی که تصورش هم نمی رفت و نمی رود شد. مثلا از براندازی و نابودی اسرائیل تا پیام معاون رئیس جمهور برای مردم اسرائیل!

چند سال پیش، یعنی سه سال و اندی پیش، یک شب، در حاشیه یک مهمانی نیمه سینمائی و نیمه خصوصی بهزاد فراهانی، پدر گلشیفته با هیجانی وصف ناپذیر در باره دختر کوچکش حرف می زد و من گوش بودم. مثل یک دختر بچه فضول و گنجکاو دو گوش داشتم و دو گوش دیگر هم قرض گرفته بودم. او که حالا به نسل پیشکسوت های تئاتر و سینمای ایران پیوسته دو دختر بازیگر سینما دارد که گلشیفته دومی است و کوچکتر از اولی. داشت می گفت:

وارد خانه که شدم، میز شام را چیده بودند و مادر گلشیفته با آن مهربانی به استقبالم آمد که همیشه در پس آن منتظر یک خبر بد یا هیجان آفرین بودم. از رخت و لباس بیرون در آمدم و به رخت و لباس خانه پناه بردم و در فاصله این دو لباس گوشی هم به سمت آشپزخانه تیز کرده بودم. در آنجا زمزمه ای بود، میان گلشیفته و مادرش، اما چنان آهسته که جز کلماتی پراکنده از آن به گوشم راه نمی یافت. شام را آوردند. دور میز نشستیم. لقمه چرب تر را برای من کشیدند، لیوان من را پیش و بیش از دیگران پر کردند و همه اینها پیش درآمد آن خبری بود که می دانستم بزودی باید خود را آماده شنیدن آن کنم. طاقت نیآوردم. پشقاب را پس زدم و گفتم: ناراحت نمی شوم. راستش را بگوئید. دق مرگم می کنید اگر زودتر نگوئید.

همسرم با مهربانی تمام دستش را گذاشت روی دستم، به چشمهایم خیره شد و پس از اندکی سکوت گفت: گلشیفته می خواهد ازدواج کند!

خبر این نبود، اگر تنها همین بود، این همه مقدمه نداشت. گفتم: و بعدش…

همسرم گفت: آخه، با همان جوانی که گفته بودم! همان که از کیش و آئین ما نیست.

در خود فرو رفتم و پس از چند دقیقه، از قول سعدی پاسخ داد: «ای کریمی که از خزانه غیب، کبَر و ترسا وظیفه خور داری- دوستان را کجا کنی محروم، تو که با دشمن این نظر داری.»

برای من چه فرق می کند؟ هر چه را خودش بخواهد، من هم می خواهم، به آن شرط که به آینده اش در سینمای ایران لطمه ای وارد نشود. من رفتنی ام و این دو ادامه من در سینمای ایران اند و گلشیفته روح این ادامه.

اشک در چشم مادرش جمع شد. گلشیفته در آغوشم کشید و گفت: بابا! مطمئن باش، چون من با سینما زنده ام.

آنها باز هم گفتند و تعریف کردند و من با گوش جان شنیدم، که در فرصت های دیگر خواهم نوشت. امشب وقتی شنیدم گلشیفته در امریکاست و سپس نامه زیبایش را در سایت سینما و به نقل از ماهنامه «مشفق آفتاب» خواندم، حیفم آمد آن نامه را بدون این مقدمه و با پریدن از فراز سر پدری منتشر کنم، که به همراه همسرش نقش بزرگی در تربیت این دو دختر بازیگر سینما داشته اند. دلم می خواهد یکبار هم در مقایسه گلشیفته فرآهانی و پگاه آهنگرانی بنویسم، اما نه این بار.

حالا نامه گلشیفته را بخوانید که گویا در روزهای گشاکش بر سر رفتن و نرفتنش به امریکا نوشته شده:

برای آن‌ها که که دوستم ندارند
زماني از خودم سوال مي‌كردم اگر من وارد سينما نمي‌شدم امروز چه مي‌كردم. زماني كه 14 ساله بودم و در حياط مدرسه با دوستانم بازي مي‌كرديم و ساز مي‌زديم… همزمان تعطيل شدن با مدارس ديگر در يك ساعت دل‌هايمان را می‌لرزاند. هنوز بعد از مدرسه قبل از رسيدن به خانه گريزي به كافي‌شاپي و خوردن سيب‌زميني و نوشابه هيجان‌انگيز بود…

هسته‌هاي آلبالو را از بالاي پل‌هاي عابر به پايين پرت كردن، دوم خرداد، پخش كردن پلاكارت‌هاي تبليغاتي براي كساني كه از صميم قلب دوست داشتيم…

وقتي با سازهاي كوچك و بزرگ چون ديوانگان از قفس پريده به خيابان مي‌زديم و خيابان انقلاب پر مي‌شد از صداي سازهاي ما، سازهايي كه حتي از درون جعبه بيرون نمي‌آمدند تنها شمايل جعبه سازها كافي بود تا فضاي خيابان پر از موسيقي و شور شود…

آن زمان كه قرار بود در يكي از بهترين كنسرواتورهاي جهان سوليست شوم و بعد از بازگشت به وطنم يك مدرسه شبانه‌روزي موسيقي در شمال برپا كنم…

آن زمان كه مرتب كنسرت مي‌داديم و پدر مادرهايمان به ما افتخار مي‌كردند. در جشنواره‌هاي موسيقي مقام مي‌آورديم. همشاگردي‌هايم همه و همه از خانواده‌اي چون خانواده خودم فرهنگي و تحصيل كرده بودند. شب‌هاي تولدهايمان بعد از رقص و پايكوبي مادر پدرها با هم مي‌نشستند و از قديم حرف مي‌زدند. از زماني كه دانشجو بودند. از دانشكده هنر ملي، از ادبيات، از شعر…

چه مي‌شد اگر آن روز گرم تابستان عكس‌هاي من به دست داريوش مهرجويي نمي‌رسيد. من از بزرگترين هديه عمرم محروم مي‌شدم. آري زندگي چون سوزن‌بان، ایستگاه‌های مسير قطار مرا عوض كرد…

من در باغ‌هاي گلابي و سيب غرق شدم و چون دختري سحر شده، توسط سينما جادو شدم. من سوار بر درختان ميوه و بال‌زنان بر رودهاي دماوند تاختم و ديگر به زندگي گذشته‌ام بازنگشتم. در خزان محله مبارك آباد دماوند. در ساختن بادبادك‌ها و دزديدن سيب‌هاي قرمز باغ همسايه، در گردو شكستن‌ها، در هم‌صحبتي با محمود كلاري، علی كني… زمانی که نمی‌دانستم رسالتی انجام می‌دهم که بزرگ‌تر از آن چیزی است که فکرش را می‌کردم و اين به تمام صدماتي كه به من خورد مي‌ارزيد …

هنگامي كه نمي‌فهميدم دوستاني كه دو ماه كامل سر فيلمبرداري با آنها زيسته بودم و از آنها آموخته بودم چرا بايد براي هميشه در غبار زمان محو شوند… زير سرم‌ها و در بيمارستان‌ها تنها گريه مي‌كردم و نام دوستانم را در گروه زير لب زمزمه مي‌كردم و زماني كه دوباره به زندگي قديم خود بازگشتم ديگر بازي‌هاي هنرستان برايم جذاب نبود.دوستانم همه كودك شده بودند و من در ميان 25 همشاگرديم تنها …

ذهنم در حرف‌هايي بود كه شنيده بودم. چيزهايي كه ديده بودم. صحبت راجع به فلسفه زندگي، عشق، درد، شعر، ديگر كسي مرا نمی‌فهميد …

و سه سال بعد كه بليت سفرم در دستم بود و خانه‌ام در وين اجاره شده بود مادرم را كنار كشيدم و گفتم: من نمي‌خواهم بروم… اين راه، راه من نيست!

مادرم هاج و واج مرا نگاه كرد و هيچ نگفت. انگار بارها اين صحنه را در خواب‌هاي خود ديده بود كه آنقدر پافشاري مي‌كرد من نروم سر فيلم درخت گلابي.

ادامه دادم: من نمي‌خواهم مخاطبينم قشر مرفه روشنفكري باشد كه معمولاً به ريستال‌هاي پيانو مي‌روند… من عاشق موسيقي راك هستم… وقتي خوانندگان متال مورد علاقه‌ام دردهايشان را فرياد مي‌كشيدند من چنان خالي مي‌شدم كه هيچ ربطي به شوپن و موتسارت نداشت… مادرم من مي‌خوام براي مردم عام كار كنم… مادرم اشك در چشمانش درخشيد و هيچ نگفت و من از آن سال به رودخانه سينما افتادم. رسالت بزرگ سينما…

لذت هديه كردن لحظه‌اي از خودت به تماشاچي. هديه‌اي كه هرگز پس نخواهي گرفت. نمي‌داني اين هديه، اين رود به كجاها خواهد رفت. نمي‌داني چه كساني را سيراب و چه كساني را غرق مي‌كند… حتي شايد سال‌هاي سال بعد، زماني كه ديگر خودم از اين آب خارج شدم جوي باريكي هنوز در سر پاييني تپه‌اي به سوي گلي مي‌رود و آن گل را سيراب مي‌كند. رسالت هنر همين است…

مگر فروغ زماني كه شعر مي‌گفت مي‌دانست 50 سال بعد از او هنوز زن‌ها با شعرهايش زنده مي‌شوند و قدرتمند. مگر شاملو مي‌دانست، زماني كه خود را در اتاقش حبس كرده بود و تنها اشعارش را با ضبط صوتي ضبط مي‌كرد و امروز جوانان در كوه‌هاي شمال تهران به اشعارش گوش مي‌دهند و جان مي‌گيرند… مگر اساتيد موسيقي ما مي‌دانستند كه با نواي صوت چنان حركتي ايجاد مي‌كنند. و من، من كوچك، من نوپا،كه كوچك‌تر از آنم كه اسمم كنار اين عزيزان بيايد، با خودم عهد كردم كه بازيگر نباشم… سلحشور باشم كه به ميدان جنگ مي‌رود. مهم پيروز شدن نيست، مهم جنگيدن است. براي مردمي كه حتي شايد دوستم نداشته باشند…

هنر مانند آفتاب است مانند درخت. حتي به كساني كه دوستت ندارند هم بايد به همان اندازه درخشان بتابي… حتي به كساني كه با تبر قرار است قطعت كنند هم همان‌قدر سايه دهي، ذات هنر اين‌ است …

و من بازي كردم و كردم. از خيلي مسائل گذشتم براي اهداف بزرگتر. رسالت سينما برايم آنقدر ارزشمند است كه هرگز براي پول كار نكردم. هرگز. بزرگترين چيزي كه به آن فكر كردم اين بود كه این فيلم چه تاثيري خواهد داشت… نه براي امروز كه براي فرداهايي دورتر… و نتيجه هم حاصل شد. هنوز كه هنوز مردم از بوتيك ياد مي‌كنند. از اشك سرما. و با وجود اشتباه‌هايي هم كه داشته‌ام اميدوارم تعداد اين فيلم‌ها براي من بيشتر و بيشتر شود…

سنتوري تا ابد در ذهن تماشاگرانش خواهد بود… درد علي سنتوري درد جوانان كشور است… درد ستاره فيلم ديوار… درد سپيده در ميم مثل مادر… نمي‌دانم دنياي امروز به سياست‌مداران همانقدر نيازمند است كه به هنرمند. اگر حافظ يا سعدي قانون‌گذار كشور بودند، اگر نيماها، سهراب‌ها، حسين عليزاده‌ها،‌ داريوش مهرجويي‌ها، كمال الملك‌ها، اگر بهرام‌ بيضايي‌ها مردم را هدايت مي‌كردند،زندگي چگونه مي‌شد؟

دنياي امروز ما بيش از هر چيز به هنر نياز دارد. هنري كه روح تمامي انسان‌ها را جلا مي‌دهد و شاد مي‌كند. هنري كه ما ملت ايران بيش از هر ملتي به آن نيازمنديم چون با هنر زاده شديم و با هنر خواهيم مرد… شعر در خون ما است… همانطور كه عشق… همانطور كه موسيقي…

من هم به اندازه مورچه كوچكي گوشه‌اي از اين ريسمان هستم. ريسماني كه مي‌تواند آنقدر قوي باشد كه ميليون‌ها انسان‌ها را از منجلاب ترس، غم، ناراحتي بيرون كشد. و اميد دهد به روزهاي سبزتر. روزهايي كه پر از شعر است و رنگين كمان. پر از مهر و عشق. عشق بي‌انتظار… چرا كه هنرمندان كساني هستند كه بي‌انتظار عشق مي‌ورزند. من در مقابل تمام زجرهايي كه در هر فيلمي كشيدم هيچ انتظاري از مخاطبينم ندارم هيچ… حتي شايد با گوجه فرنگي و تخم‌مرغ از من استقبال كنند ولي من تمام خودم را گذاشتم… هديه‌اي كه هرگز پس گرفته نمي‌شود. عاشقانه به خاكم، به مردمم، عشق مي‌ورزم و هرچه كردم براي آنها بوده و خواهد بود…

بي‌انتظار

بي‌انتظار

بي‌انتظار

من دست كساني كه مرا دوست ندارند را هم محكم‌تر مي‌بوسم و سعي مي‌كنم براي آنها بهتر و بهتر بازي كنم. بيشتر و بيشتر تلاش كنم…

با عشق

گلي

منبع خبر : ماهنامه مشق آفتاب

پنجشنبه,31 مرداد 1387 – 16:33:59

Advertisements

Written by manshoma

سپتامبر 1, 2008 در 4:02 ب.ظ.

نوشته شده در Uncategorized

13 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. امیدوارم بر مشکلات پیروز و در کسب و زندگی همیشه موفق باشه. در مطلبی در وبلاگم به بازی اخیرش اشاره کرده بودم که نظرات و بازخوردهای زیادی داشت , پیشنهاد می کنم یه نگاهی بهش بندازین. هنوز صفحه ی اول وبلاگمه

    سروش

    سپتامبر 1, 2008 at 9:36 ب.ظ.

  2. Ba salam; baraye khanoome Golshifte Farahani behtarin arezooha ra daram wa omidvaram hamishe salamat wa tavana bashand; pedare bozoorgvareshan ke az bozoorgane Cinemaye Iran ast wa hamintour madare mohtarameshan enshaallah ke hamishe salamat bashand wa dasteshan dard nakonad ke inchenin farzandane honarmandy mesle khanoome Golshifte wa Shaghayegh tarbiat kardand. Khodavand be in khanevade gerami wa honarmand toufigh dahad wa ishan ra dar panahe khish hefz konad ke ham dar honar nemounehand wa ham dar akhlagh wa ensaniat. Setare

    Setare Sattari

    سپتامبر 2, 2008 at 4:50 ق.ظ.

  3. Golshifteh ta hala karhayeh ghashangui dar cinama dashtand keh beyneh taadoleh honar va tejarat, honar majmouan dasteh balaro dashteh.

    Eshgh be bazi, ghodrateh honari, ehsasateh lazemeh, eteghade beh honar va mardom…hameh va hameh neshan az rahi toulani va por pitchokham
    dasht…

    Hala keh yek ghesmat az in rah beh amrika keshideh mitouneh ham forsat basheh ham sarabi keh Golshifteyeh maro az raheh honarish dortar
    va shayad bazham dourtar koneh…

    Vali mitoneh akses inham basheh…yani ba ghodrat va eteghadi beh honari keh ma azash soragh darim, Golshifteh mitouneh rahgoshayeh sabki va rouhi no dar Amrika basheh keh motaessefaneh cimamash az honar dor va beh tejarat nazdik shodeh…

    Nemikham begham ke Golshifteh mitouneh in abeh dar joub raftaro bargardouneh…in kheili outopik mishe…vali Golshifteh mitouneh rahi beinabein entekhab kone keh ham azizeh cimayeh iran basheh et bemoubneh kebehesh kheili ehtiaj dareh ham azizeh donieyeh bozorgtari bashe…

    Golshifteh khanoum, kamyabo movafagh bashin

    Bijan

    سپتامبر 2, 2008 at 7:07 ق.ظ.

  4. بازم خوش به حال گلی که فهمید کجای کاره! 😉

    امیدورام با همه ی بدبینی که به طبیعت اون جا داری، پاییز قشنگ و پر احساسی رو تجربه کنی… 🙂

    حمیرا

    سپتامبر 2, 2008 at 7:57 ب.ظ.

  5. thanx

    Neo!

    سپتامبر 3, 2008 at 1:22 ق.ظ.

  6. موفق باشی بت افتخار می کنم

    HaNiF

    سپتامبر 3, 2008 at 12:10 ب.ظ.

  7. حمیرا جان مرسی. امسال پاییز انگار زودتر اومد . اما خوب دلم برای شیرپلا و پلنگ چال تنگ شده عزیز. اون هم از نوع پاییزیش. شاید سال دیگه………

    manshoma

    سپتامبر 3, 2008 at 3:37 ب.ظ.

  8. سلام؛
    تا حال بعنوان يک هنرمند موفق با چشمانی پر نفوذ و زيبا دوستت داشتم ولی بعد از خواندن اين نامه، دريافتم که انسانی آگاه با احساس و درکی عميق نسبت به درد مردم و جامعه نيز ميباشی بيشتر دوستت خواهم داشت و برايت آرزوی رسيدن به اوج قله های موفقيت را دارم.

    korosh

    سپتامبر 4, 2008 at 6:46 ق.ظ.

  9. متاسفانه تا بحال دو فیلم از ترا دیده ام ولی از اینکه وقتم را صرف تماشای این دو فیلم کردم خیلی خرسندم و بسیار لذت بردم. در رابطه با بازیت باید بگویم که نقشت را بسیار ماهرانه بازی می کنی که انگار در این نقش به دنیا آمده یی. امیدوارم که استعدادت در صحنه جهانی شناخته شود و به عنوان یک زن ایرانی در جشنواره های قابل حضور یابی

    داریوش

    سپتامبر 24, 2008 at 6:49 ب.ظ.

  10. Salam ghorbonet beram to chera enghadar khoshgeli khosh behale shoharet ke zani nazo sangin dare ,akhe ghorbone on cheshaye khoshgelet beram ma ye bazigare khob dashtim chera rafti golam

    Aram

    فوریه 3, 2009 at 12:34 ق.ظ.

  11. Salam Goli Azizam Asheghetam Nemidooni Cheghadr Dooset Daram Va Delam Barat Tang Shode Ba raftanet 2nya Roo Saram Kharab Shod Shayad Bavar Nakoni Vali Alan Bozorgtarin Arezooye Man Ine Ke To Bargardi Ta Abad Asheghet Mimoonam AZIZE DELAM

    Ashegh

    ژوئیه 27, 2009 at 7:16 ق.ظ.

  12. من فکر میکنم اگر در ایران بودی موفقتر میشدی ولی با پشت کاری که داری امیدوارم روزهای خوبی را پیشرو داشته باشی دوست دارم به امید دیدار . تلفن تماس هم در صورت امکان بده
    با تشکر

    هومن

    اوت 24, 2009 at 1:24 ق.ظ.

  13. eshtebah kardi hamino bas

    binam

    نوامبر 26, 2009 at 9:42 ق.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: