من و شما

روزهای پر از آرمان وهراس چریکها

leave a comment »

خوشحال بودم که نسترن رفقا را از آنجا می برد. تنها دو نفر ديگر باقی مانده بودند تا خانه کاملا خالی شود. نسترن آماده می شد تا از خانه با دو رفيق باقی مانده خارج گردد که زنگ در خانه به صدا درآمد. من اصلا فکر نمی کردم که موضوع مشکوکی باشد و می خواستم در را بازکنم. که نسترن گفت در و باز نکن و صبر کن و خودش از پشت شيشه اتاق ها بيرون را کنترل کرد . نسترن همسايه کناری را می بيند از پشت پنجره خانه ما را می پايد. او اشاره می کند که خانه تحت نظر است و بهتر است که از پشت خانه و از راه خانه همسايه پشتی خارج شويم. من از شوهرم خواستم که ما نرويم ودر خانه بمانيم چرا که برای ما چيزی پيش نخواهد آمد.
نسترن قبول کرد که ما بمانيم . وقتی يکی از رفقای پسر از پشت ديوار وارد خانه همسايه عقبی می شده يکباره صدای همسايه کناری بلند می شود که با فرياد می گويد» آهای ، آهای دارند از ديوار پشتی فرار می کنند.» همين موقع صدای» ايست، ايست» پليس می آيد و بعد يکباره صدای شليک گلوله ای و بعد شليک ديگری و…. من که خيلی ترسيده بودم در گوشه ای خزيدم. در يک لحظه شوهرم را ديدم که اسلحه ای از نسترن گرفته و مشغول تيراندازی است. صدای مسلسل نسترن لحظه ای قطع نمی شد. من هيچ صدايی جز صدای شليک نمی شنيدم. يکباره جسد خون آلود همسرم در جلو چشمم به روی زمين افتاد. تنها يادم است که من روی او افتاده بودم و فرياد می زدم:» نکشيدش ، نکشيدش»… وقتی دوباره به خود آمدم خود را در بيمارستان يافتم….»

غزال قرار بوده تا ديداری کوتاه با او داشته باشد ولی با ديدن حالت او و احساسات منقلبش مدت بيشتری پيش او می ماند. آنها مدتی کنارهم اشک می ريزند . اين زن احساس گناه می کرده که چرا مانند شوهرش نتوانسته با پليس درگير شود و همانجا کشته شود. غزال می گفت «وضع او و احساس نفرتش را خوب می فهميدم.»

………………..
من بعد از مخفی شدن یعنی در بهار 55 قبل از اينکه بتوانم وارد تيمی شوم در خانه ای يک ماه چشم بسته مانده بودم. يثربی مسئول شاخه ما گفته بود که با رفيقی برای تشکيل يک تيم خواهم رفت. هر دو يا سه روز يک بار می آمد می گفت هنوز اوضاع جور نيست و رفتن را عقب می انداخت. در همان اتاق که من چشم بسته بودم سه رفيق ديگر هم چشم بسته بودند . اتاق با پرده ميان ما چهارنفر تقسيم شده بود. آنقدر اين قانون چشم بسته سخت و محکم اجرا می شد که من حتی نمی دانستم آن رفقای ديگر زن هستند یا مرد. هر کدام از ما از طريق نوشته نيازهايمان را به صاحب خانه اطلاع می داديم. غذا خوردن، دستشویی وغيره همه با نوشته صورت می گرفت.
من که با شوق ديدن رفقا و همکاری و کمک به آنها مخفی شده بودم، من که درزندگی علنی لحظه ای در گوشه ای آرام نمی ماندم و مدام در فعاليت و تکاپو بودم، حالامی بايستی پشت پرده می ماندم و با کسی حرف نمی زدم. يکی دو کتاب برای خواندن داشتم ولی کی حال خواندن داشت. ورزش نمی توانستم بکنم. رویای پیوستن به زندگی چریکی به محبوس شدن در يک محوطه يک و نيم در يک متر منتهی شده بود. من در این محوطه کوتاه راه می رفتم و به آنها فکر میکردم که ترکشان کرده ام

کاملش را از اینجا بخوانید

دخترم چریک فدایی خلق را به قلم پدر خانم مریم از اینجا بخوانید،که از گم شدن ناگهانی دخترش می گوید

Advertisements

Written by manshoma

ژوئیه 10, 2008 در 3:23 ب.ظ.

نوشته شده در Uncategorized

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: