من و شما

آخر بازی

بیان دیدگاه »

از سایت شاملو
.
.
عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرم‌سار ِ ترانه‌های بي‌هنگام ِ خويش.

و کوچه‌ها
بي‌زمزمه ماند و صدای پا.

سربازان
شکسته گذشتند،
خسته
بر اسبان ِ تشريح،
و لَتّه‌های بي‌رنگ ِ غروری
نگون‌سار
بر نيزه‌های‌شان.

تو را چه سود
فخر به فلک بَر
فروختن
هنگامي که
هر غبار ِ راه ِ لعنت‌شده نفرين‌ات مي‌کند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با ياس‌ها
به داس سخن گفته‌ای.

آن‌جا که قدم برنهاده باشي
گياه
از رُستن تن مي‌زند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
هرگز
باور نداشتي.

فغان! که سرگذشت ِ ما
سرود ِ بي‌اعتقاد ِ سربازان ِ تو بود
که از فتح ِ قلعه‌ی روسبيان

بازمي‌آمدند.

باش تا نفرين ِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادران ِ سياه‌پوش
ــ داغ‌داران ِ زيباترين فرزندان ِ آفتاب و باد ــ
هنوز از سجاده‌ها
سر برنگرفته‌اند!

۲۶ دی ِ ۱۳۵۷

نوشته شده توسط manshoma

آگوست 1, 2009 در 12:00 ق.ظ

ارسال شده در هنر و ادبیات

پاسخ دهید