من و شما

Archive for جولای 12th, 2008

درد دل

with 3 comments

صدا و ترانه های قدیمی خانم گوگوش را دوست دارم. نه ایشان را دیده ام و نه در آن سالهائی که در اوج شهرت در ایران بود، من در این دنیا بودم. بعدها، یعنی حدود شاید 10 سال پیش اینجا و آنجا نوار و سی دی های مثلا غیر مجازی را پیدا کردم که با صدای او بود. خیلی به دلم نشست. مخصوصا اشعار بعضی ترانه هایش. مثلا دو پنجره، غریبه، دو ماهی و چندتای دیگر که خودم رویشان اسم گذاشتم. مثلا حرفی نداریم و یا دیوار. از این ترانه های جدیدش که در خارج خوانده هم دوتاشو خیلی دوست دارم. زرتشت و کیو کیو بنگ بنگ. بقیه اش جوجه های کم پر و بال خارج از کشورند. ببخشید. می خواستم یک چیزی دیگری بنویسم، سر از یک جای دیگری در آوردم. می خواستم بنویسم در وب گردی شبانه، برخوردم به وبلاگ آقای منتجبی. اکبر منتجبی. روزنامه نگار بهار اصلاحات است و هم سن و سال خودم. نه دیده و نه می شناسمش، گرچه از یک نسل و یک سن و و سالیم و با یک چوب رانده شده ایم. او در ایران وبلاگ دارد و من در خارج از ایران. در شش و بش همین دو سرنوشت بودم که آن ترانه زیبای گوگوش یادم آمد که فکر می کنم شاعرش اردلان سرفرازیا شهیار قنبری؟ است. آن که می گوید: “من و تو با همیم اما دلهامون خیلی دوره” . این مربوط به آن سالهائی است که نه من بوده ام و نه آقای منتجبی. حالا هم من هستم و هم منتجبی و همه بقیه روزنامه نگاران محروم از عشق بزرگی که اگر روزنامه نگار در سر نداشته باشد، بیخودی خودش را دراین حرفه معطل کرده است. همه حرفی برای گفتن داریم. دلهایمان به هم نزدیک است. من و تو با همیم و حرفی هم برای گفتن داریم!

این درددل را کردم تا درددل اکبر منتجبی را در وبلاگم بگذارم. درد روزنامه نگاری. درد نه! عشق روزنامه نگاری. بخوانید!

خانه ام را از من نگيريد

87/04/22

مي شنوم كساني كه يك روز ، روزنامه نگاران را ناصبي و روزنامه ها را پايگاه دشمن مي خوانند ، امروز در كار روزنامه و هفته نامه هستند. چه خوشحال كننده است آن و چه غمي است اين كه ما نمي توانيم روزنامه در بياوريم. محكوميم به محروميت از آنچه آقايان با آن زندگي مي كنند و دل خوش مي دارند و در رقابت با يكديگر در انتشار روزنامه و نشريه كورس گذاشته اند. آن سو همه دركار و اين سو همه بيكار. گاهي ورق پاره اي كه يعني ما زنده ايم.

كه اين سو دست ها خشكيده

دل مرده

به ظاهر خنده اي بر لب

و گاهي حرف هاي پيچ در پيچ

و

هم هيچ

كه آن سو نازنيني ….

اين اوج بي عدالتي است در دولتي كه عدالت را سرلوحه كار خود قرار داده است. بي عدالتي از اين كه تو نمي تواني روزنامه خوب منتشر كني آن سو هركاري مي خواهد مي كند. تلف كردن سرمايه كشور. انتشار هجونامه هايي كه اندك خواننده اي دارند و نشخوار كننده ايده هاي بچه هاي خوب مطبوعات هستند كه در تمام اين سالها ماندند و سختي ها و محروميت ها را تحمل كردند تا ثابت كنند روزنامه نگارنند و نويسنده. نه برانداز. نه ناصبي . نه بيگانه . نه غير خودي . كه ايران سراي من است . و نويسندگي عشق من. و اين خانه من است. خانه ام را از من نگيريد. كه عشق مي ورزنند به خانه پدري . و اي دريغ كه هيچ كس اين را نفهميد. خانه ام را خراب كردند و صنفم را نابود. و اي دريغ…

يكي از آقاياني كه دركار انتشار يك روزنامه جديدالتاسيس اصولگراست وقتي فهميد كه حقوق ناچيزي از شهروند امروز دريافت مي كنم ، گفت بيا براي روزنامه ما كار كن و ماهي يك ميليون و پانصد هزارتومان بگير. خنديديم و سكوت كردن بر آنچه او توان ديدنش را ندارد.

امروز ما كجا و امروز آنها كجا؟ و چگونه مي توانم شعار عدالت و عدالتخواهي آنها را باور كنم كه آقايان سر مي دهند؟

تا كجا بايد سفر كرد ؟

از كجا بايد گذر كرد…

Written by manshoma

جولای 12, 2008 at 4:19 ب.ظ

ارسال شده در Uncategorized

ما بی چرا زندگانیم آنها به چرا مرگ خود آگاهان

without comments

من بارها به اين فکر کرده ام که چه چيز ليلا و صبا و طاهره و غزال را در کنار هم قرار میداد. آنها تيپ هائی بودند کاملا متفاوت , با پيشينه هايی که هيچ وجه مشترکی با يکدیگر ندارند. آنها تنها در يک چيز با يکديگر مشترک بودند: نياز به دگرگون کردن و دگرگون شدن , نياز به پرواز . آنها خواستار تغيير بودند, تغيير جهان , آنها جوانانی بودند که می خواستند کارهای بزرگ کنند. روستا شهر آبکنار برای لیلا و خانه مجلل طاهره برای اين دو کوچک بود. آنان نمی خواستند به گونه ای که ديگران زندگی می کردند, زندگی کنند. راهنمايشان ندای احساس و دلشان بود.

شايد روزی کسانی راجع به آرزوهای بچه ها و جوان هايی بنويسد که روی ميدان های مين دويدند و تکه تکه شدند بدون آنکه بخواهند آن را دليلی بر قدرت ايدئولوژی اسلام و يا فریبکاری و قدرت پرستی حاکمان بدانند. بعبارت ديگر خود اين پديده ها و نه منافع و نتايج سياسی آن مورد بررسی قرار گيرد. نسل اول فدائيان با ديگران يک تمايز پايه ای دارند. آنان زمانی بدين راه قدم نهادند که يک جنبش توده ای آنان را در اين مسير نمی راند. پرواز آنان با شماتت همه آنهايی که عقل جامعه را نمايندگی می کردند مواجه می شد. آنان در اين راه بايد عليه همه حتی نزديک ترين عزيزان خود می شوريدند. جايی خواندم که عاشق کسی است که قلبش وی را هدايت کند . به اين بيان ليلا غزال صبا و طاهره عاشق ترين عاشق ها بودند زيرا بدنبال ندای دلشان رفتند….

ليلا گلی آبکناری , صبا بيژن زاده , غزال آيتی و طاهره خرم نه از ناموران و بزرگان سازمان بلکه 4 تن از فداييان هستند که دهها نظیر آنان در آن سالها در درگيری های مسلحانه کشته شدند , صد ها نظير آنان در سالها ی پس از انقلاب بزندان افکنده و يا اعدام شدند و يا بسياری ديگر مجبور به ترک وطن شده و امروز در گوشه و کنار جهان زندگی های ديگری تجربه می کنند.

من اين 4 زن را از آن رو برگزيدم که 4 شخصيت فردی اجتماعی متفاوت از اعضا دوره اوليه فعاليت سازمان چريکهای فدايي بوده و بررسی آنان می تواند بعنوان 4 نمونه تصوير روشنی از آن دوران ارايه دهد. به اعتقاد من بررسی شخصيت های واقعی که اين سازمان را بنياد نهادند و عملکرد های آنان در زندگی بيش از نظرات رسمی و تئوريک , توضيح دهنده روانشناسی اجتماعی اين نسل از جوانان روشنفکر ايران است که علائق خود را در اين سازمان می جستند. بخشی از بررسی تاريخ فدائيان , بررسی احساسات و انگيزه هايی است که ليلا محصل روستا ی آبکنار, غزال , پرورش يافته در يک خانواده روشنفکر و مدرن , صبا کارمند و دارای زندگی مستقل , طاهره , فرزند يکی از ثروتمندترين خانواده های ايران را در کنار هم و در درون يک تشکيلات به رزم مشترک و تا پاي جان فرا خواند.

مابقی را از اینجا بخوانید سرنوشت و زندگی چهار زن چریک که به خون غلطیدند به قلم خانم مریم سطوت یکی از اعضای چریکهای فدایی خلق

Written by manshoma

جولای 12, 2008 at 1:56 ب.ظ

ارسال شده در Uncategorized